هم نفس با من بمان...
ماجرای این داستان کاملا واقعیه و درسال 80 اتفاق افتاده منتهی اسامی رو تغییرداده شده.این ماجرای واقعی یک عشق است که بدلیل کم توجهی و تعیین معیارهای غلط باپیشمانی همراه شد.ماجرایی که شاید هیچ وقت از ذهن بازیگران آن پاک نشود…درادامه این مطلب داستان این ماجرا اینگونه شرح داده میشود که : اصلا حوصله نداشتم ازتختخواب بیرون بیام مادرم ازآشپزخونه هی داد میزد فرخنده فرخنده بلند شو دختر دیرت شدآآآآ… چندروز بود همه اش خوابش رو میدیدم شده بود نقش اول تمام خوابهای من. اسمش حمید بود چند سال ازمن بزرگتر بود دریک ماجرای کاملا اتفاقی در یک تالارگفتگو باهاش آشنا شده بودم نه اینکه من دختر جلفی باشم نه اتفاقا خانواه مذهبی دارم و خودم هم آدم مقیدی هستم …منتهی نوع شغل من در دانشگاه ایجاب میکرد ساعتهای زیادی رو پای کامپیوتر و اینترنت بشینم برای همین بود که بامعرفی یکی از دوستانم با یک سایت گروهی آشنا شدم سایت مفیدی بود تالار گفتگو هم داشت بحث های جالبی میشد به این بحث ها علاقه داشتم و سعی میکردم نقش فعالی در مباحث روزانه داشته باشم . حمید اطلاعات خوبی داشت همیشه مورد توجه بقیه قرار میگرفت انگار جواب همه سوالات رو داشت نمیدونم ازکجا میاورد اما انصافا بدون فوت وقت جواب خیلی ها رو میداد . ازش خوشم میومد ولی بخودم اجازه نمیدادم این علاقه رو بروز بدم میترسیدم تصورغلطی پیش بیاره برای همین همیشه باهاش کلنجار میرفتم بااینکار قصد داشتم اول اطلاعات بیشتری ازش بدست بیارم دوم اینکه بقیه فکرکنن ازش خوشم نمیاد.این بحث ها یکسالی بود مارو بخودش مشغول کرده بود از مسایل اجتماعی و خانوادگی گرفته تا مسایل دینی و سیاسی همه چیز توی سبد بحث های ما پیدا میشد به قول بعضی ها از شیرمرغ تا جون آدمی زاد … این بحث ها توجه حمید رو هم به من جلب کرده بود خودش که میگفت اوایلش فقط به چشم خواهری به من نگاه میکرد اما بعدا این رابطه به یک ارتباط تنگاتنگ مبدل شد. چند ماه قبل بخاطر یک مسئله مجبور شدم کسی رو بهش در دانشگاه معرفی کنم همین باعث شد ایمیلمون رو باهم رد و بدل کنیم این اولین جرقه ارتباط من و حمید بود. حمید مطالب خوبی برام ارسال میکرد و کوچکترین تصوری از مطالبی که برای هم ارسال میکردیم برامون بوجود نمیآورد اما یک روز باتعجب یک داستان عاشقانه برام فرستاد . تعجب کردم گفتم شاید اشتباه کرده ولی فرداش یه ایمیل دیگه برام فرستاد که نظرت درباره ایمیل قبلی چی بود؟ من که بهم برخورده بود باهاش تند شدم وجواب بدی بهش دادم ولی اون برام توضیح مفصلی ارسال کرد .متقاعد نشدم ولی ترجیح دادم که به روی خودم نیارم. یه روز یه ایمیلی فرستاد که منو وادار به فکرکردن کرد. باخوندن این مطلب ازخودم خجالت کشیدم و بعضی از رفتارهام جلوی چشمم رژه میرفتن و عصابم رو داغون میکردن. براش نامه ای نوشتم و ازش عذرخواهی کردم وسعی کردم یجوری ازدلش دربیارم ولی این نامه کاردستم داد چون حمید پشت بندش ازم خواستگاری کرد. دهنم بازمونده بود این پسره چی درمورد من فکرکرده ؟نه سن و سالمون به هم میخوره نه شرایط اجتماعی خانواده هامون اون تازه دانشجو بود و من داشتم فوق لیسانسمو میگرفتم خلاصه کلی باهم تفاوت داشتیم ولی حقیقتش توی دلم علاقه خالصانه ای رو لمس میکردم که همه اینا رو نادیده میگرفت . کم کم کار به تلفن کشیدو حمید دست بردار نبود ازم میخواست که جوابش رو بدم ومن بخودم اجازه نمیدادم اینکاررو بکنم چون واقعا تفاوتهای فاحشی داشتیم . چند ماه بودکه گیرداده بود بیاد باخانواده صحبت کنه ولی من میترسیدم سرخورده بشم برای همین باغرور اجازه نمیدادم حرفش رو ادامه بده …. تااینکه بایکی از دوستانم مشورت کردم واون بهم گفت :یکبار بگذار بیاد وخودش وضعیت خانواده شمارو ببینه شاید خودش منصرف بشه اگرهم نشد جوابش رو بده خب بگو که نمیتونی باهاش زندگی کنی.ولی واقعیت این نبود ته دلم عالم دیگه ای بپا بود که غرورم اجازه نمیداد زیرپام بگذارمش… بلاخره دلم رو زدم به دریا و یه روز ازش خواستم از تهران بیاد مشهد تا باهم صحبت کنیم و امروز همون روزه اصلا نای تکون خوردن از جام رو ندارم. همین فکرا رو میکردم که چشمم رو گردوندم به سمت ساعت دیواری اتاق خوابم … وای خدای من ساعت ? شد من هنوز اینجام …بلند شدم و سریع مانتو وچادر رو پوشیدم و راه افتادم به سمت دانشگاه مادرم هرچی داد میزد که دختر بیا صبحونه آمده کردم انگار نه انگارتامحل کارم دردانشگاه فاصله نیم ساعته ای بود که باماشین خودم کمتر از ?دقیقه اون رو طی میکردم .سریع ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت اتاقم اونجا رو مرتب کردم و به آقا رحیم گفتم بره چندتا شاخه گل مریم برام بخره تا اتاقم خوش عطر بشه .ساعت داشت ??میشد دل توی دلم نبود رفتم سراغ آبسردکن توی راهرو و یه لیوان آب پرکردم وسرکشیدم .همینطور که داشتم میخوردم دور زدم به سمت اتاقم که برگردم دیدم یک جوان جلوی اتاقم داره سرک میکشه .رفتم نزدیک و گفتم بفرمائید ؟ گفت :سلام خانم ببخشید باخانم…کارداشتم گفتم خودمم .یک دفعه نگاهمون به هم تلاقی پیداکرد و عین آدمهای خشک شده به هم نگاه کردیم من زیرلب گفتم :حمیداقا؟ و همزمان اونم زیرلب گفت:فرخنده خانم؟ نمیخواستم متوجه دستپاچگیم بشه خودمو سریع جمع وجور کردم و گفتم :بله و بادست اشاره کردم به طرف اتاق که بفرمائید. پسرخوبی به نظر میرسید به دلم نشسته بود ولی نباید متوجه میشد که بهش علاقمند هستم ممکن بود سوارم بشه و ازاین علاقه به نفع خودش استفاده کنه . اون روز کلی حرف زدیم واون ازمن گله میکرد که چرا این همه مدت اجازه نداده بیام به خواستگاریش ومن هم هی توجیه میکردم . ازحرفای حمید فهمیدم که اون پسربزرگ خانواده است و پدرش رو ازدست داده از??سالگی مجبوربوده هم کار کنه هم درس بخونه دوتا خواهر کوچیکتر از خودش هم داشت که خرج اونها رو هم میداد .خواهرش قراربود چند ماه بعد ازدواج کنه برای همین حمید باید سخت کارمیکرد تا بتونه جهیزیه خواهرش رو جور کنه برای همین علاوه برشیفت روز درکارخونه شبها هم دریک کارگاه طلاسازی کار میکرد . شب بیداریهاش پای چشماش گود انداخته بود واستخونهای گونه اش بیرون زده بود معلوم بود سختی زیادی رو داره تحمل میکنه حقا بهش میبالیدم که یک تنه داره بار مادروخواهرها و درس و مشق خودش رو بدوش میکشه و زیر این بار سنگین خم به ابرو نمیاره … دونستن اینها علاوه براینکه منو بابت رفتارگذشته ام پیش حمید شرمنده میکرد علاقه ام رو بهش دوچندان کرده بود. نزدیکهای ساعت ??بود که حرفامون تموم شد حمید بایدبرمیگشت ترمینال تا مجبور نشه یک روز دیگه هم مرخصی بگیره . بعداز خداحافظی وقتی به قامت خمیده اش و نگاهش که ازاون آتیش شعله میکشید نگاه میکردم غم عجیبی قلبم رو میفشرد. دیگه طاقت نداشتم برای همین سریع خداحافظی کردم و برگشتم داخل اتاق و در رو از پشت قفل کردم و ازپنجره قدمهای سنگین حمید رو نگاه میکردم و اشک ازگوشه چشمم جاری میشد بدون اینکه علتش رو بدونم ، انگار نمیخواست مشهد رو رها کنه بالهای این پرنده باخاک مشهد سنگین شده بود . برای آخرین بار برگشت و یه نگاه کوتاهی کردو راهش رو ادامه داد .قرار شده بود حمید بره و این بار با مادر وخواهرش بیاد تا حرفای رسمی بین اونا و پدرو مادر من رد وبدل بشه . چندروزی بود ازش خبری نبودکلافه شده بودم هی به گوشی موبایلم نگاه میکردم ببینم تماس پاسخ داده نشده ای وجود نداره ؟ ولی خبری نبود که نبود .سه روز…پنچ روز…یکهفته …دوهفته …نخیرخبری نبود که نبود ازش کفری شده بودم هرچی بدو بیراه بود نثار حمیدو هرچی مرده میکردم که اینقدر هم مگه آدم میتونه پست باشه ؟نه به اون همه اصرارش ونه به این همه بی تفاوتی میترسیدم پشیمون شده باشه و آبروی من جلوی دوست وهمکارو خانواده بره . همینطوری هم نمیتونستم نگاه سنگینشون رو روی خودم تحمل کنم .توی همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد پریدم بالا درسته تلفنه بود که داشت زنگ میخورد نگاه کردم دیدم ازتهرانه همون شماره ای که حمید باهاش زنگ میزد.گفتم باید حالشو بگیرم. برای همین قطعش کردم .به دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد ومن دوباره قطع کردم.اینکار چندبار تکرار شد. نمیخواستم جوابش رو بدم خیلی ازش دلخوربودم .نامرد پست فطرت منو به بازیچه خودش کرده …گوشی رو برداشتم تااگه اینبار زنگ زد هرچی توی دلم هست خالی کنم روی سرش .تازنگ زدمن دکمه OK رو زدم خواستم بگم :بروگمشوهمون جایی که تاحالا بودی…تاگفتم:برو…صدای یک زن اومد که میگفت :الو…الو… تعجب کردم وجواب دادم :بفرمائید. -ببخشید فرخنده خانم ؟ -بله خودم هستم !شما؟ - من ریحانه هستم خواهر حمید آب دهنمو فرو بردم وگفتم :-بله سلام بفرمائید. -راستش…. چند دقیقه ای برام حرف زد نمیدونم کی روی پاهام بلند شده بودم و خودم خبر نداشتم تمام بدنم خشک شده بود. چیزهایی که شنیده بودم رو باور نمیکردم مگه میشه آخه؟ حتما دروغه حتما منو میخوان بازی بدن گوشی توی کنار گوشم سنگینی میکرد آروم آوردمش پائین وحرفای ریحانه رو دوباره مرورشون کردم….آره حمید اون روز بعد از خداحافظی بامن به ترمینال میره تابرگرده تهران توی راه اتوبوس تصادف میکنه وحمید پرمیکشه به اسمون حمید حالا شده بود یه کبوتر توی حرم امام رضا(ع) ومن دوباره شرمنده اون و قضاوتهای نابجام . خواهرش میگفت :تمام ماجراهای بین خودش و من رو دردفترخاطراتش نوشته بود وآخرین بارهم ازتصمیمش برای اومدن به مشهد نوشته بود وعلتش ..حمید نوشته بود : امام رضا سلام ممنونم که منو قابل دونستی و میخای با این وصلت زائرهمیشگیت کنی منو … اقاجون قول میدم کبوتر حرمت بشم و روی سرزائرات پربگیرم با بالهای خودم روی سرشون سایه بندازم تا ناراحت نشن … ریحانه میگفت :این سفراولین وآخرین سفرحمیدبه مشهد بود… حرفاش داشت داغونم میکرد.انگار سرم سنگین شده بود.وقتی سرمو بلند کردم دیدم روبروی پنجره فولادم شعاع نگاهم رو دوختم به حرم و اشک همینجوری ازچشمام جاری میشد کمی بالاتر که نگاه کردم یه کبوتر بالای سرم داشت میچرخید… نماد عشق یک قلب است. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند. که اسمش زئوس بود.یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت خدایان از هر دری سخنی میگفتندتا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، جنون دستش را میگیرد و راهنماییاش میکند. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که میبینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد. زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس مینامیدند. عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر میکند. تا حالا شده یکی رو اونقدر دوست داشته باشی که از جونتم باارزش تر باشه؟ تا حالا شده شبا تا صبح خوابت نبره و فقط به اون فکر کنی؟ تا حالا شده وقتی که از خواب پا میشی از شوق دیدن خوابش ، ببینی بالشتت خیس شده؟ شده دلت براش یه ذره شده باشه ؟ شده چشماشو غمگین ببینی و کوه غم بریزه روت؟ شده از غم دوریش جونت به لبت برسه...و بزنی به کوچه و خیابون؟ شده اسمش رو که میشنوی یهویی فکر کنی قلبت شده از دنیا دل بکنی و دیوونه وار دنبالش باشی ؟ شده تا حالا با شنیدن صداش آروم بگیری و همهی درداتو فراموش کنی؟ امشب ای ماه به درد دل من تسکینی......آخر ای ماه تو همدرد منه مسکینی من امشب دلم به وسعت آسمانها برایت تنگ شده به وسعت ستاره هایی که هزاران هزار سال اززمین دورند به وسعت تنهایی باز دوباره دل تنگم بی قرار شد باز دوباره دله تنگم بی قراره واسه حرفای نگفته لحظه ها رو می شماره نیمه شب و چشمای گریون داغ دل و یک دل داغون واسه این دل شکسته بی تو دیگه نمونده درمون برو مال دیگرون باش شمع بزم این و اون باش نبودی با دل من با قلبت مهربون باش یکی بود یه روزگاری وقت عشق و وقت یاری حالا از اون عشق کهنه مونده عکسی یادگاری چندتا sms زیبا برای شما دوستای عزیزم امیدوارم خوشتون بیاد......بوووووووووووس خوابای رنگی بیبینی خواب دلتنگی نبینی شبت به خیر ای مهربون خوب بخوابی عزیز جون * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * امیدوارم امشب که می خوابی سفر زیبایی داشته باشی به دنیای رویاها عزیزترینم ، تا برگردی به انتظارت بیدار میمونم . . . شبت بخیر * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * عزیزم پرده چشماتو آروم میکشم روی چشات بوسه دوستت دارم رو میگیرم از گونه هات شب به خیر احساس من . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * این پیام از من خوابالو ! برای یک آدم خوابالو در زمان خوابالودگی ، ارسال شده است ! لطفا خوب بخوابید ، شب خوش ! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خورشید خاموش ، ستاره روشن آسمان آبی خاموش ، آسمان سیاه روشن همه چیز اماده ست که توی خواب امشب تو رو توی رویاهام ببینم بهانه بیدار شدنم ، شبت به خیر . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خوش آمدی مسافر سرزمین “رویاهای شیرین” خواهشمند است در بستر بالش خود ارام باشید تا لحظاتی دیگر اماده پرواز خواهیم شد تا صبح فردا سفر خوبی برای شما آرزومندیم (خلبان خطوط هوایی “رویا”) ! شب خوش . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * امیدوارم امشب که میخوابی قشنگترین و بهترین آدم دنیا رو تو خواب ببینی ولی سعی کن بهش عادت نکنی چون من هر شب نمیتونم بیام به خوابت ! شبت به خیر * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * شب بخیر ای آخرین امید من / نذار تاریکی تو قلبت بنشینه چشاتو بروی شهر شب ببند / تا چشای کوچیکت خواب ببینه . . . با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم....اماخیلی وقتها «زهر شیرین» تو رامن زهرشیرین خوانم ای عشق، که نامی خوشتراز اینت ندانم وگر هرلحظه رنگی تازه گیری، به غیراز زهرشیرینت نخوانم تو زهری زهرگرم سینه سوزی، تو شیرینی که شورهستی از توست. شراب جام خورشیدی که جان را نشاط ازتو،غم ازتو،مستی ازتوست به آسانی مرا ازمن ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخربه سرگردانیم سوخت نگاهم رابه زیبایی گشودی بسی گفتند:«دل از عشق برگیر! که،نیرنگ است وافسون است وجادوست!! ولی ما دل به اوبستیم ودیدیم که او زهراست اما...نوش داروست! چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را درجدایی می گذارد ازآن شادم که درهنگامه درد غمی شیرین دلم را مینوازد. اگرمرگم به نامردی نگیرد مرا مهرتو در دل جاودانیست. وگر عمرم به ناکامی سرآید، تورا دارم که مرگم زندگانیست. «فریدون مشیری» شده بخوای بخوابی تاپ تاپ قلبت نزاره؟فکر کنی «خدایا اونم خوابیده یاکه بیداره!» شده بی خوابی بگیره صدهزارنقشه بچینی دنبال بهونه باشی که اونوفرداببینی شده شب که سرمیزاری آرزوکنی بمیری دمدمای صبح که میشه نفریناتو پس بگیری؟؟! وقتی یک دخترحرفی نمیزند،میلیونهافکر درسرش میگذرد وقتی یک دختر بحث نمی کند،عمیقامشغول فکر کردن است وقتی یک دختر باچشمانی پرازسوال به تونگاه میکند یعنی نمیداندتوتا چندوقت دیگربا اوخواهی بود وقتی یک دختربعدازچندلحظه درجواب احوالپرسی تومی گوید:خوبم! یعنی اصلا حال خوبی ندارد وقتی یک دختر خیره به تونگاه میکند شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ میگویی وقتی یک دخترسرش راروی سینه تومیگذارد آرزومیکند برای همیشه مال اوباشی وقتی یک دختربه تومی گوید:دوستت دارم یعنی واقعادوستت دارد وقتی یک دختراعتراف میکندکه بدون تونمیتواندزندگی کند یعنی تصمیم گرفته که توتموم آینده اش باشی وقتی یک دخترمیگوید دلش برات تنگ شده هیچ کس در دنیابیشتر از اودل تنگ تونیست!! من عاشق توهستم به من اجازه بده تاقلبم راازسینه بیرون آرم وبه پای توریزم. کاش می شد درنهایت راه عشق من تشنگی،توتشنگی،کاش نمی گذشت بچگی چرابلبل همیشه نغمه خوان است؟ چراباران همیشه قطره قطره ست؟ چراپروانه ها معنای عشقند؟ چرادرهرکتابی آسمان ها چرابالاتر از احساس عشقست؟ چقدرفاصله اینجاست بین آدم ها کسی به حال شقایق دلش نمی سوزه کسی بخاطرپروانه ها نمی میرد وازصدای شکستن کسی نمی شکند میان کوچه ی دلهافقط زمستانست زمهربانی دلهادگرسراغی نیست غریب گشتن احساس دردسنگینی ست مگرکه کلبه ی دل چقدرجادارد؟ سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل بهارکردن دلها چه کاردشواریست میان تک تک لبخندها غمی سرخ ست بخاطرتو سرودم چراکه تنها تو جاری شده در ساز تو آواز جدایی

![]()
![]()

اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده.![]()
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند![]()
در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا.![]()
و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!![]()
حرفهای خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامدو این دیوانه عالم ناگهان تیری را![]()
تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.![]()
زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل،![]()
پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا میخواهد برود![]()
به همین دلیل است که میگویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون میشود.![]()
![]()
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند
و تنها نام خدایانشان را عوض کردند.در افسانههای روم باستان ![]()
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.![]()
![]()
![]()
داره از جاش درمیاد؟

![]()
![]()

![]()
![]()

وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی
وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری
وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد
و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی
سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه
نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم
مثل وقتی که آخرین فرصت و
برای گفتن دوست دارم از دست میدیم!!!
![]()
![]()

![]()
![]()
به من نیرو بده تافقط به خاطر توزندگی کنم.به من مهلت بده وبگذارتا آن رافدایت کنم.
هرروز بانامه ای رویاهای خودرا برایت برملا می نمایم.هر روز تورا درشبنم های برگ گل جستجو میکنم.
صدایت راهمه جامی شنوم ومشتاقانه به سویت می شتابم تا تورا عاشقانه درآغوش گیرم.اما افسوس
که تورانمی بینم ونمی توانم درآغوشت کشم،تصمیم گرفته ام تاراز نهانم رابرای توبازگو کنم.
من مدتهاست که می خواهم به توبگویم که عاشق توهستم ولی...آیاحرفهای مراباور می کنی؟؟
تومرااز احساس لبریز کرده ای،وادارم نموده ای که فریاد بزنم وبه همه بگویم،به شمع بگویم،به پروانه بگویم،
به ماه بگویم،وبه گل بگویم،
که من عاشق توهستم!!!
![]()
![]()
آن گل گم گشته راپیداکنم...
من بی وفا،توبی وفاچه کارکنه با ماخدا
من انتظار توانتظار،من باریدم توهم ببار
من اعتماد،تواعتماد عشقو چرا دادیم به باد
توخستگی من خستگی پس چیه معنیش زندگی
من پردرد ،تو پردرد پاییز واسه چی میشه زرد
من که تو،توکه من پس زیروعده هات نزن
من خاطره تو خاطره بمون تا یادمون نره
من آرزو، توآرزو پس آرزو کن وبگو!![]()
چرا؟!
چرابر برگ شبنم می نشیند؟
چراآلاله های باغ سرخند؟
چرابر روی گل غم می نشیند؟
چرادرخانه ها دریا نداریم؟
چرا درباغچه یاتوی گلدان
گل با برگلی ازرویا نداریم؟
چراجغدان همیشه اشکبارند؟
چرامردم همانندکبوتر
درون خانه هاجغدی ندارند؟
همیشه آبی وخوشرنگ هستند؟
چراهیچ اسمانی رنگ غم نیست؟
چرامردم خدا رامی پرستند؟
چراتصویراز آیینه پیداست؟
چرانیلوفران پیک بهارند؟
چرااحساس در دل ها شکوفاست؟
![]()
![]()

چقدرعاطفه تنهاست بین آدم ها
واو هنوز شکوفاست بین آدم ها
تب غرورچه بالاست بین آدم ها
چقدرسردی وغوغاست بین آدم ها
هجوم ممتدسرماست بین آدم ها
چقدرقحطی رویاست بین ادم ها
وزندگی غم افزاست بین آدم ها
چقدر راز ومعماست بین آدم ها
سکوت،گرم تماشاست بین آدم ها
واهل عشق چه رسواست بین آدم ها
وعمرشوق،چه کوتاست بین آدم ها
وغم به وسعت یلداست بین آدم ها
دلت به وسعت دریاست بین آدم ها
![]()
![]()

جانا مزن اینگونه،مزن ساز جدایی
دستی که تواند شکند فاصله ها را
چندیست که گردیده هم آواز جدایی
ای موج،تنت منحنی آبی دریا
ما دست نیازیم و تو در ناز جدایی
نازم به وفاداری پروانه که چون من
بالی نزند با پر پرواز جدایی

![]()
![]()
| پیچک دات نت قالب جدید وبلاگ |
